حكيم زجاجى
80
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ببردند نامه به موصل بخواند * ز اندوه مختار خون مىفشاند دراين بد كه آمد بريدى ز شام * بياورد نامه بر نيكنام 905 ز عبد الملك ، كاى سرافراز مرد * بيا زود وز پيش من برمگرد كه مير عراق و خراسان تويى * ز جمع بزرگان تنآسان تويى نويسم چك اى مير و گيرم گواه * كه هرگز نگردم ز سم و ز راه كه نستانم آن مملكت از تو باز * تو باشى در آن بوموبر سرفراز براهيم چون هر دو نامه بخواند * ميان اندرون مرد حيران بماند 910 بخواند آن سران را بَرِ خويش زود * وز آن نامهها كرد گفتوشنود يكى گفت رفتن به آيد به شام * كه عبد الملك هست مير و امام همان دولت آل مروان قوى است * ببايد شنيدن سخن معنوى است ز جمع امامان يزدانپرست * به مردى ببردند آن قوم دست سعادت در آن دوده افزونتر است * همه شام پرگنج و پرلشكر است 915 يكى گفت پور زبير است امام * به دو مىرسد اين ستودهمقام همان مصعب امروز لشكركش است * به رزم اندرون تيز چون آتش است ميان دليران براهيم گفت * كه نتوان سخن از بزرگان نهفت اگر خون نبودى مرا در ميان * ز پور زياد و همه شاميان شدن پيش عبد الملك بهتر است * كه بر درگهش آسمان كهتر است 920 و ليكن بسى خون كه ما ريختيم * گرفتيم و كشتيم و آويختيم هرآنگه كز اين قصه ياد آورند * ز ما همچو آب روان خون خورند بر مصعب امروز رفتن به است * ز عبد الملك رخ نهفتن به است همان كوفه خلوتسراى من است * به جايى خرامم كه جاى من است بر مصعب آمد ز موصل امير * بر او آفرين خواند برنا و پير 925 به بيعت درآورد آن مير سر * به فرمان عبد اللّه نامور كمر بست بر جان و بگشاد دست * از آن شاد شد مصعب دينپرست سرافراز ، موصل به معصب سپرد * در آن شغل فرزانه را نام برد براهيم را گفت كاى نامدار * چو گيرد به ما بر امامت قرار تو را باشد اى نامبردار شام * مباش اى دلاور دراين كار خام